حرفهای نگفته
قصه غصه ها
سلام همون طوری که دیروز گفتم بالاخره اومد خونمون البته آقای همسر ساعت ۵ بعدازظهر زنگ زد و برای شام دعوتشون کرد که خدا رو شکر قبول نکرد . گفته بود بعداز شام میایم ۹ شب به بعد. منم که خوشحال چسبیدم به مرتب کردن و تمیز کردن .از اونجایی که به ذات پدرسوخته اش اعتماد داشتم گفتم این گفته ۹ ولی احتمال داره زودتر بیاد. کارهام که تمام شد حمام کردم و لباسهای خوشکل پوشیدم و لباسهای پسرم هم عوض کردم و حسابی صفا دادم و وقتی اومد داخل همینطوری دور و برشو نگاه میکرد .به چیزهایی که اضافه شده بود نگاه میکرد حسابی زورش گرفته بود که بدون خبر اومده ببینه اوضاع چه جوریه ولی روی مبارکش سیاه شده. منم حسابی ازشون پذیرایی کردم از جمله میوه و شیرینی و چای و بستنی و شربت و باقله گرمک . حسابی کردم توی شکم کارد خوردشون . میخواستم شام هم درست کنم که دیگه نذاشت . بعد گفت بیار ببینم اون تک پوشی که گفته بودی چه جوریه انگشتر جدیدم هم خودم نشونش دادم و اساسی حالش جا اومد . آقای همسر هم از اونجایی که اینها گفتن ۹ به بعد میایم رفته بود بیرون . مادرشلنگ با کمال پررویی (البته زورش از چیز دیگه بود ) گفت این پسر ما رو دعوت میکنه خودش میره بیرون . گفتم آخه شما گفتید ۹ میاین الان ساعت ۷ هست. خلاصه صحبت کردیم و از مادرشوهر خواهرم خیلی تعریف کردم و از سوغاتی هایی که برای خواهرم آورده بود و جانانه حرصش دراومد امروز صبح که اومدم اداره خواهرشوهر زنگ زد و با صدای بلند گریه می کرد قرار شد عصر بهش زنگ بزنم تا کامل برام توضیح بده . راستی یادم رفتم انرژی های منفی هم که از خودش متصاعد می کرد تا بعد شب قبل از ۱۲ فروردین یک خواب وحشتناک دیدم چشمتون روز بد نبینه خواب دیدم برگشتم پیش مادر شلنگ اتفاقا قرار بود روز ۱۲ خاله ام برای ناهار بیان خونمون . پیش خودم میگفتم وای فردا که خالم خونمونه من اینجا هستم چیکار کنم ....... خلاصه مشغول گفتن این حرفها بودم که صدای کلید توی در شنیدم و از خواب پریدم خدایا شکرت که از دست این عفریته لعنتی نجاتم دادی سلام آقای همسر پروژه جدیدی راه انداختن و میخواستن کار آزادی در کنار کارش انجام بده ولی کارهر کس نیست خرمن کوفتن بعد از کلی کلنجار تونستم ۳ میلیون وام بگیرم و تا وام گرفتم سریع اوراق مشارکت خریدیم که سود بگیریم ولی آقای همسر دوام نیاورد و اوراق را فروخت برای شروع به کارش . منم که حسابی عصبانی بودم ۵/۱ پول را گرفتم و برای خودم طلا خریدم و مابقیش هم ۱ میلیون جنس خریدو ۵۰۰ هم پول پیش یکی از باجه های دفتر خدمات ارتباطی بود . آگهی هم زد توی روزنامه برای گرفتن منشی زن واز شانس ما خانم طلاق گرفته بودن. خلاصه به خاطر چکی که صاحب دفتر ازش میخواست بگیره کارش نشدو تمام وسایلشو از دفتر دوباره برگردوند خونه به جز ویترینش که خیلی بزرگ و بود و سنگین به خونه مامان جونش برد . من که عصبانی تر از همیشه . خدا رو شکر توی همین گیر و داد مامان جونش زنگ زد و منم که توپم پر. زدم به سیم آخرو حسابی از پسرش بد گفتم . پروی توپوزی نخورده برگشته میگه عیبی که نداره مردم ضررهای خیلی بزرگتری می کنن حالا مگه چی شده ضرر به جونتون نخوره . گفتم کاش ضرر به جون من می خورد که از دست پسرت راحت می شدم تازه دو ماه نیست که قسط ۲ میلیون وامی که بابت خسارتی که به ماشین شوهر خواهرش زد تمام شده.(چند سال پیش با ماشین شوهر خواهرش تصادف کرد و ۲ میلیون خسارت دادیم ). بعدش هم که به خاطر عوض کردن ماشینهای زیر پامون ضررهای میلیونی کردیم . پشت سرتون گفتم کاش پدرشوهر سال گذشته راضی شده بود طبقه دومتونو داده بودید رهن تا ما بتونیم خونه بخریم . وگرنه الان پول تو دست پسرتون نبود که بخواد ضرر بزنه.خلاصه تا اونجایی که می تونستم حرف بارش کردم . گفت مابقی ۳ میلیون چی کار کردین من با پرویی گفتم طلا خریدم اگه همینم نخریده بودم نداشتمش . گفت کاش ۳ میلیون را طلا خریده بودی گفتم میخواستم بخرم ولی نذاشت بعد گفت حالا چی خریدی؟ گفتم یک تکپوش گفت خوشکله ؟ گفتم آره خوبه. گفت چرا با من مشورت نکردی من خیلی جاها سراغ دارم که اقساط هم میدن گفتم من قسطی نمی خواستم نقد خریدم چون دیگه پولی برام نمیمونه که بخوام قسط بدم . گفت آخه خیلی ها منو قبول دارن و بهم طلا قسطی می دن (واقعا خره هر چی میگم حرف خودشو میزنه ) گفتم خودم هم سراغ داشتم ولی قسطی نمی خواستم .گفت حالا اگه یه وقت خواستی قسطی بخری که شوهرت هم نفهمه من باهات همکاری می کنم .(تو گور بابات) با وجود همه پستی هاش دیروز میخواستم دعوتش کنم که گفت نه میخوایم بریم خونه دختر بزرگش. گفتم خوب شام بیاین گفت نه دخترم برای ناهار دعوت کرد ولی من قبول نکردم حتما شام نگهمون میداره . (جون ننت) دیشب خواهر شوهر زنگ زدو گفت ساعت ۵/۷ رسوندیمشون خونه خراب شدشون. حالا احتمالا امشب میاد خونمون. راستی شب قبل از ۱۳ فروردین رفتیم خونشون دو تا پیتزای خانواده هم خریدیم که خدای نکرده توی زحمت نیفته . روز ۱۳ هم به اتفاق یکی از خاله هام خونه مامانم بودیم و چند روز بعدش که زنگ زد گفت اینقدر روز ۱۳ دلم گرفت گفتم خدایا آدم عروسش توی شهر خودش باشه و ۱۳ تنها باشه. (بی پدر نمیگه دخترام میگه عروس تازه شب قبلش هم اونجا بودم) سلام مدتیه که دیگه حس نوشتن ندارم . قبل از عید که همش درگیر خرید و خانه تکانی و .... بودم و مخصوصا چون امسال خانواده شوهر خواهرم میخواستن عیدی براش بیارن حسابی کار داشتم . مادر شلنگ هم که مثل همیشه . دیگه حالم ازش بهم میخوره. قبل از عید نقاشی ساختمان داشتن و حسابی مشغول بود منم که انگار نه انگار روی خودم نذاشتم واصلا کمکش نرفتم . هرچی توی این چند سال کمکش کردم و جوابمو داد بسه . از روز ۲۶ اسفند هم رفت کربلا تا ششم عید نبودش .خداروشکر. وقتی اومد که دیگه خانواده شوهر خواهرم رفته بود . ما روز اول عید پیش پدرشوهر رفتیم و عیدمبارکی کردیم . روز ششم هم که ایشون اومد رفتیم و سوغاتی های مزخرفی که آورده بود را در نهایت بی میلی ازش گرفتیم . یک کیف دستی برای من آورده بود که به قول دخترش انگار مشمعی که زیر پای بچه می اندازن . یک بلوز و شرت و دمپایی برای پسرم که بلوز شرته اینقدر کوچیک بود که تا توی آن نشست پاره شد و نمونه همین ولی دو شماره بزرگتر خودمون بوشهر خریدیم ۴۰۰۰ تومان و دمپایی هم نصفه پاش رو میگرفت . تازه برگشته به پسرم میگه این بلوز شرته از لباس خودت بهتره.بلوز و شلواری که من ۵۵۰۰۰ تومان خریده بودم . فقط ادعاش میشه و میگه من تو خرید خیلی عالی و خوش سلیقه هستم . حالا چیزی که میاری بده دیگه زبون مار زدتو نگردون بگو از لباس خودت بهتره.برای آقای همسر هم که به اصطلاح پالتو آورده بود که انگار یک پتوی ۴۰ متری گرفته دورش. خوشم میاد که دختر بزرگش حسابی به احوالاتش گند زد و بعد از اینکه روز هشتم عید تشریف فرما شد خونه مامانش تمام سوغاتی هاش رو پس زد و گفت من این چیزا دست نمی گیرم من کیف عیدم ۱۱۰۰۰۰ تومان خریدم حالا بیام این کیفو دست بگیرم . چیزی که جالبه به من گفت برای تو و دخترام یه جور آوردم و بعد متوجه شدم که برای دختراش چیزای دیگه هم گذاشته بود که البته از نیت خرابش توی پوزش خورد. روزی که دخترش رفته بود پیشش بعد از اونجا اومدن خونه ما و به دخترش گفته بود نذاری این چیزا رو الی بفهمه ها . این دشمنه. راست هم میگه من دشمنم . دشمنی که روز ۲۹ اسفند و روزهایی که تعطیل بودم با وجود شلوغی خیابون و از اونجایی که گواهینامه ام ۱۰ سالش تماش شده بود با هزار ترس و لرز نهار و شام برای شوهر بی غیرتش می بردم . خدا نسخه عوضی دست هیچکس نمیده. نمیدونم چه برخوردی باهاش داشته باشم واقعا ناراحتم تازه فهمیدم چقدر به خانواده شوهرخواهرم حسادت میکنه و حسرت می خوره. نمیدونم اگه تلفن زد جواب بدم و تمام حرفهایی که این چند سال بهم زد بریزم بیرون یا دست نگه دارم و...... البته خواهر شوهرم گفت بهش بگو که من این حرفها رو بهت زدم !!!!!!! خواهرشوهرا حسابی از دستش عصبانی هستن ولی آقای همسر ....... دیشب که این حرفها رو بهش زدم و گفتم پشت سر تو به خواهرات گفته تو آدمی هستی که همش ازش پول میخوای گفت الان زنگ میزنم بهش و ..... ولی نذاشتم و گفتم بذار به موقع این دورنگیهاشو جواب می دیم . خدایا چیکار کنم ......... بعد از كلي كشمكش در مورد فروش خونه و اينكه مادرشوهر گرامي البته من اين كارشونو قبول ندارم چون فعلا پدرشوهر و مادرشوهر زنده هستند و اختيار مال و اموالشونو دارن و ما نمي تونيم به زور مجبورشون كنيم . آقاي همسر هم كه حسابي عصبي شده بود ، از يك طرف تماس هاي خواهراش و از طرف ديگه نمي خواست دل مامان باباش بشكنه . جمعه ظهر كه آقاي همسر با مادرش تلفني صحبت مي كرد دوباره به جر و بحث ختم شد و تلفن قطع شد. عصر جمعه مادرشوهر زنگ زد كه ميخوام بيام خونتون . خلاصه ساعت ۸:۳۰ اومد و تا ساعت ۱۲:۳۰ و چشمتون روز بد نبينه يك دعوايي شد و يك داد و بيدادي راه افتاد كه نگو و نپرس اينقدر مامانش گريه كرد كه خودم هم دلم براش سوخت . هميشه از روابطش با دختراش جلو من كلاس ميذاشت حالا حسابي آبروش رفت. و فعلا روي لج افتاده كه تا زنده ايم خونه نمي فروشيم . وبه آقاي همسر پيشنهاد داد كه برگرد و طبقه بالا زندگي كن در آخر هم كه طبق روال عادي من مقصرم برگشت رو به پسرش كرد وگفت الهي بميرم تو تقصيري نداري تو توي فشاري بخاطر اينكه زندگيها همش شده چشم و هم چشمي الان هم خواهر شوهر بهم زنگ زد و گفت که مادرش بهش زنگ زده تا می تونسته در مورد من و آقای همسر بد گفته تمام حرفهاشو ضبط کرده . وای به حالش همون طوری که قبلا" گفتم قرارداد جدید خونه که بستیم قرار شد با هزینه خودمون خونه را نقاشی کنیم. از روز یکشبنه گذشته رنگ آمیزی شروع شد و تا چهارشنبه طول کشید از روز چهارشنبه عصر وقتی از اداره برگشتم حسابی مشغول تمیز کردن شدم . چون نقاش بهمون گفت موکت ها را جمع نکنید ما هم جمع نکردیم و حسابی پشیمون شدیم . خیلی خیلی کثیف و رنگی شده بود. خلاصه حسابی افتادم به جون موکتها و تمیز کردن همه جا و پرده ها را هم شستم . تا صبح پنج شنبه مادرشوهر گرامی زنگ زد و احوالپرسی و گفتم که مشغول کارکردن هستم گفت میخوای بیام کمکت گفتم نخیر . گفت الهی بمیرم مستاجرای قبلی کثیف کردن شما باید تمیز کنید. توی دلم گفتم روزی هم که می خواستیم توی خونه تو زندگی کنیم کثیفیهای مستاجراتو ما تمیز کردیم وقتی اومدم خونه ساعت ۳۰/۱۰ بود و زنگ زدم خونشون . دختر برادرشوهر گوشی برداشت همون موقع صدای مادرشوهر را شنیدم . گفتم گوشی را بده به مامان بزرگ گفت : مامان بزرگ خوابه اونم شروع کرد گلایه کردن که مگه ما پدر و مادر تو نیستیم مگه ... مگه .... مثل همیشه اراجیف ....ما هم دلمون برای بچه ات تنگ میشه . کاش وقتی هم می رفتیم اونجا غمی از دلمون سبک می شد . یا میخواد طعنه کنایه بزنه یا میخواد ناله کنه یا می خواد ناحق بگه و نفرین کنه بعد هم گفته بود گوشی بده زنت کارش دارم گوشی را گرفتم . گفت وای سوء تفاهم نشه من فکر کردم کس دیگه ای که گفتم بگو خوابه .( واقعا خاک بر سرت تو فردا میخوای این دخترو تحویل یه خانواده بدبخت بدی این جوری باید تربیت کنی که دروغ بگه ) منم گفتم مهم نیست ما از صبح نرفتیم خونه مامانم و چون خاله ام خونه مامانم بود و از اونجایی که خاله ام دستش شکسته بود و نرسیدم برم دیدنیش حالا رفتم خونه مامانم دیدمش . داشت از حسادت می ترکید . آقای همسر میگه چرا هر وقت میریم خونه مامانت به مامانم میگی . مامان من رو مامان تو حساسه . گفتم حساس نیست حسوده حسوده حسوده . روز قبلش بهم می گفت خوش به حال مامانت که پسر نداره . این دوره زمونه پسر دردسره. منم با حالت خنده گفتم این روزا دختر و پسرش دردسره .(حالا که دخترات ادعای ارث و میراث کردن ) دیروز هم که روز اربعین بود آقای همسر هر چقدر اصرار کرد که بیا بریم خونه مامانم نرفتم و خودش تنها رفت سلام ببخشید دیر اومدم هفته گذشته درگیر تحقیق برای دختر برادر شوهر بودم و سه شنبه شب مادرشوهر گرامی اومدن منزلمونو و گفتن که برای فروش خونه استخاره گرفتن و بد اومده . منم بی تفاوت گفتم هر چی قسمت باشه این هم قصه فروش خونه ولی با این وجود هنوز دختراش دست بردار نیستن و میگن که خونه را باید بفروشه . تا ببینیم چی میشه..... شب یلدای ما هم که آقای همسر ساعت ۹ مرخصی گرفت و اومد ولی تا رفتیم خونه مادرشلنگ ساعت ۱۰ بود ما هم حسابی شیک کردیم و .... جاتون خالی . احوال مامانمو پرسید گفتم همه خونه خاله ام هستن. نمیدونم چرا وقتی اسم مامانم و خاله هام میاد رنگ به رنگ میشه گفتم ما هم دعوت بودیم چون آقای همسر معلوم نبود بتونه مرخصی بگیره یا نه نرفتیم . تا ساعت ۵/۱۱ اونجا بودیم و منو برد توی آشپزخونه و گفت داداشم میگه چرا خونه به این نازنینی را میخواین بفروشین . منم نگفتم بخاطر شما میخوام بفروشم گفتم بخاطر اینکه همسایه ها خوب نیستن میخوایم بریم جای بهتر . بعد هم گفت که مستاجر بالایی اهل دعا و جادو جنبل و داره یک کاری میکنه که خونه فروش نره شب که برگشتیم به آقای همسر گفتم به چشم مامانت دیدم با این ناحق هایی که به مردم می بنده زندگیمونو به باد بده صبح شنبه که آقای همسر رفته بود اونجا حسابی پشت سر من بد گفته بود که این عروس نباید یه سوپی درست کنه برام بیاره نتیجه گیری که میشه کرد اینه که فروش بی فروش و اینها همش بهانه است . یلدا مبارک سلام دور ازگوشتون مادرشوهر دیروز زنگ زد که برای شب یلدا بیاین خونه ما اصلا حوصله اش رو ندارم .خودش کم بود داداشش هم از اصفهان اومده نور علی نور . خدا کنه آقای همسر نتونه مرخصی بگیره بعد از مراسم عزاداری و روضه خوانی و نذری هاش خواهرشوهرها تصمیم گرفتن خونه را برای فروش بزنن توی روزنامه و موفق هم شدند و به مدت یک هفته توی روزنامه زده شد و تماس های زیادی گرفته می شد و ولی قیمت خیلی بالایی زدن به طوری که هیچکس نمی پسنده . هفته گذشته خودم یک خونه دو طبقه توی روزنامه دیدم که قیمتش خوب بود و بهشون گفتم که سهم خودشون و پسر بزرگش این خونه را بردارن . با هم رفتیم دیدیم . از خونه خودشون کوچکتر بود ولی نوسازتر بود داشتیم خونه را می دیدیم که یک دفعه مادرشلنگ رو به پسر کرد و گفت : این خونه برای شما و پسر بزرگش راستی دختراش دست رو دست نذاشتن در هر صورت اگه صد تا خونه هم بریم ببینیم ولی تا خونه خودشون فروش نره هیچ کاری نکردیم . بالاخره يكشنبه اومد و نذري پزون راستي نذري را به كي ميدن ساعت ۱۰ صبح بود كه مادرشلنگ زنگ زدن و گفتن نذري آماده است ما هم كه از تعجب كم مونده بود شاخ دربياريم شب هم قرار بود شوهر خواهر و پدرش از شهرستان بيان و شام اونجا بوديم كه ديدم ساعت ۹ شب بود آقاي همسر با مادر جانشون اومدن و آقاي همسر گفت تو رو ميرسونم خونه مامانت و مامانم رو ميبرم دكتر اصلا حالش خوب نيست . ساعت ۷ شب زنگ زد و گفت پسرم كجاست كه بياد و بريم آمپولمو بزنم همون طوری که گفتم از اول محرم تا ۱۲ روز مجلس عزاداری داره پنج شنبه و جمعه من هم رفتم و جاتون خالی حسابی تیپ زدم و با ماشین رفتم . وقتی مانتومو درآوردم گفت وای چه شلوار قشنگی منم همشو زدم توی صورتش که اینو آوردن اونو آوردن .........) گفتم چیکار کنیم همش خاله هام دعوتش میگیرن اصلا توی خونه نیست همش این ور و اون ور هستن . تا جونت دربیاد . خلاصه نشست و شروع به صحبت کرد : همسایه ها میگن حیف خونتونه که میخواین بفروشین . جالب اینجاست که دختراش ادعای ارث و میراث کردن حالا سر ما خراب شده . خلاصه یکشنبه هم نذر میپزه اولش گفت مرخصی بگیر و بیا گفتم فکر نکنم بتونم بیام گفت باشه عزیزم دخترام میان تا یکشنبه و حرف و حدیث های جدید . به حول و قوه الهی اولین اجاره را کمک کرد و روزی که آقای همسر رفته بود ۱۰۰ تومن را بگیره حسابی پشت سر پسرم حرف زده بود و گفته بود که چرا حرف بد می زنه اینکه میگن خدا نسخه عوضی دست کسی نمیده واقعا" راسته . هر چی شوهر من در حقشون خوب بود و ادعای ارث و میراث نکرد خدا گذاشت تو کاسه شان . خواهرشوهرا حسابی افتادن به جونش که باید خونه را بفروشی و سهم هر کدوم را قانونی بدی نه اینکه به هر کسی هر چی دلت خواست بدی واقعا جای تعجب که پدر و مادر زنده بچه ها ادعای ارث و میراث کنن . کار خداست دیگه . روز پنج شنبه خواهر شوهر زنگ زد و گفت ما میخوایم حقمونو بگیریم مادرشوهر عید ما که مبارک شد و حالا براتون میگم چرا ..... من به خاطر اینکه روز عید خطری تهدیدم نکنه من : الو سلام مادر شوشو: کجایییییییییی سلام من : خرید بودم تازه رسیدم مادر شوشو : وای خیلی زنگ زدم . زنگ زدم به شوهرت گفتم خونه مامانشه؟ گفته نه حتما"رفته خرید. میخواستم امروز پیتزا درست کنم گفتم بگم تو هم بیای بعد گفتم نه شوهرت ناراحت میشه گفتم خودم درست میکنم میارم خونتون با هم بخوریم مادر شوشو : پس ناهار درست نکن تا بیام . خلاصه افتادم به کار کردن مثل ..... (بلانسبت شما) هرچی منتظر شدیم نیومد تا اینکه ساعت ۲:۳۵ تشریف فرما شدن من و پسرم هم از گرسنگی مجبور شدیم یه چیزایی بخوریم و کمی سیر شدیم حالا میخواد ۱۰۰ تومن بده پدرمونو در میاره . زن باید اینجوری باشه زن باید اونجوری باشه . حالا جالبه داماد پولدارش ورشکست شده نمیگه از خراجی دخترمه میگه بخاطر اینه که همه پولشو کرد سرمایه یک چیز جالب : یه سری لیوان داشتم که ۴ سال پیش خواهر شوهر برای تولدم بهم داد اونا رو دیروز آوردم سر سفره زیر چشمی نگاشون می کرد . دختر برادرشوهرم هم باهاش بود و اصرار میکرد که فیلم عقد خواهرتو بذار برامون منم از خدا خواسته گفتم کمتر ور بزنه فیلمو گذاشتمو مادر شوهرم با دقت هر چه تمام تر نگاه می کرد . مادر شوشو : چقدر لباست قشنگه البته آقای همسر چشم غره رفت که چرا آوردی حالا فکر میکنه هفته و شنبه تو لباس میخری بعد هم گفت برای عروسی چی کار میکنی میخوای پارچه بخر من یک خیاط سراغ دارم که ارزون میگیره . گفتم نه میخوام آماده بخرم آخه یه چیز آبرومندانه میخواااااااام بالاخره ساعت ۸ شب گورشو گم کرد و به قبرستون خودش رفت . روز گذشته بعد از کلی صحبت با آقای همسر به این نتیجه رسیدیم که ما اینجوری خونه دار نمیشیم مگه اینکه مادرشون خلاصه چشمتون روز بد نبینه که اونجا رفتن هماناو جنگ و دعوا شدن همانا البته ناگفته نمونه که تقصیری هم نداره چون من هر وقت میرم خونشون با یک آب و رنگی می رم پرید توی حرفمو گفت خودم تمام این حرفها رو زدم و کلی هم دعوا کردیم حسابی ازت دفاع کردم بعد که آقای همسر اومد خونه خانم پررو زنگ زد: مادر شلنگ : سلام عزیییییییییییزم . من : سلام خوبین. مادر شلنگ : قربونت برم (بیا برو) من از ماه دیگه ۱۰۰ تومن از اجاره خونتونو میدم (زحمت می کشی). من : دستتون درد نکنه مادر شلنگ : عزیزم یه کم به پسرم روحیه بده خیلی روحیه اش خرابه خدای نکرده میذاره از ایران میره ها. من : اتفاقا" با خودم هم صحبت کرده اگه بتونیم بریم خیلی خوبه البته باید یه آدم مطمئنی پیدا کنیم مادر شلنگ : من : دستتون درد نکنه (خونت تو سرت بخوره ) مادر شلنگ : حالا شما هم یه کم از هزینه ها بزنید یه کم صرفه جویی کنید کمتر مهمونی برید که بخواین پس بدین خدای نکرده سوء تفاهم نشه ها من دوستت دارم که این حرفها رو میزنم عصبانی شدم و حالا تا ببینیم چی میشه واقعا روی حرفش می مونه یا بعد از چند ماه که ما چیزی خریدیم معاهده بهم می خوره توی بنگاه که بودیم وقتی با صاحبخانه البته خدائیش مبلغ اجاره ای که از ما میگیره پول یه خونه یک خوابه هست در صورتیکه ما ۳ خوابه هستیم با یک حال ۲۵ متری روز بعد هم رفتیم و برای یکی از اتاقها بخاری خریدیم چون خونه به این بزرگی با یک بخاری خیلی سرده مخصوصا" امسال که سرما هم خیلی زود اومد فکر کنم یادم رفته بگم که من وقتی اداره هستم پسرم پیش مامانم هست و مامانم ازش مراقبت میکنه . این مادر شوهر (یه فحش خیلی زشت ) خیلی حسودیش میشه که بچه داری مامانم را بیشتر از اون قبول دارم و همیشه می گفت شما یک روز بچتونو به من نمیدید آخه ما هم مادربزرگیم دیگه و خودمون هم بچه بزرگ کردیم (جون ننت ) . خلاصه سه شنبه شب زنگ زد و گفت فردا بچه را بیارید خونه ما میخوام براش پیتزا درست کنم فردا صبحش آقای همسر بچه را به خانه ننه شان بردند . تا عصر که من از سرکار برگشتم دیدم انگشتاش تاول زده خیلی عصبی شده بودم عصر پنج شنبه ساعت ۶ بود که مادرشوهر زنگ زد که احوال بگیره و گفت که تا نیم ساعت دیگه میام خونتون . خبری بدتر از این نبود که بهم بدن چون واقعا خسته بودم و میخواستم شب زود بخوابم تا جون فضولی مثل تو در بره ..... واقعا خسته بودم و داشتم بیهوش می شدم (خودش تا ساعت ۶ عصر کپیده بود ) بهش گفتم من میرم بخوابم . اونم گرفت کپید و صبح بعد از نماز گورشو گم کرد و منم خودمو زدم به خواب تا نخوام اصرار کنم که بمونه . چون دیگه طاقت نداشتم بخوام با بچه مریض سفره رنگین صبحانه براش بندازم . صبح زود وقتی داشت نماز به کمرش می زد اومدم پسرم رو پاشوره کنم که یک دفعه گفت : مامان بزرگ گم بشه ساعت ۱۰ صبح هم زنگ زد و گفت اومدم به شوهرم گفتم نوه ات اینجوری بهم گفته اونم بهم گفته اینم دستمزدت که دیشب خسته و خورد رفتی پیشش . توی دلم گفتم اول که ما نگفتیم بیا و خود احمقت اومدی بعدهم چرا خسته کسی که از ۱ بعدازظهر تا ۷ کپه مرگ گذاشته خسته است ؟ . بعدهم گفت راستشو بخوای خیلی بچه داره بددهن میشه اونم زورش گرفت و گفت به خدا پسر من بی تربیت نیست تو خونه ما از این حرفا نیست (جون ننت خوب که ۳ سال باهاتون زندگی کردم ) . گفتم به هر حال هر حرفی که پدر میزنه پسر یاد میگیره . ک ث ا ف ت ا ح م ق نه بیا نه هزار تا عیب روی بچه بذار . یک روز نگهش داشت و این همه پدر من دراومد خونشون هم که مثل سردخانه قبرستان هم سرده هم کثیف . تازه با کلی ذوق گفت سوسک گرفتم توی دستم که بچه از سوسک نترسه خدا میدونه اون روز سر پسرم چی اومده یه سوژه جدید پیدا کردم برای سوزاندن مادر شوهر خواهرم به تازگی عقد کرده ولی به کوری چشم دشمنها شوهر فوق العاده توپ و چشم کور کنی هست زمانی که برای من یه جشن ساده عقد گرفتن (البته منظور از ساده فقط شام ندادن و توی خونه خودشون گرفتن ) همش به من سرکوفت می زد که خرج جشن عقد با دختره منم که دوباره گفت اصفهانیها رسم دارند عقد با دختر باشه . منم با کمال پررویی گفتم : ببخشیدا ببخشیدا البته شما که اصفهانی نیستین ولی اصفهانیها خلن . دختر میدن - جهیزیه میدن جشن هم بگیرن دختراشونو دست کم می گیرن مادرشوهرو میگین حالا تا می تونم دامادجون جدیدمون به همراه خانواده باکلاسش توی سر اینها می زنم دلم میخواد دلم میخواد دلم میخواد الان خیلی خوشحالم که از توی اون خراب شده نجات پیدا کردم تنها مشکلم اجاره خونه هست که خیلی سنگین شده البته ما چون خودمون هم قسطهای زیادی داریم برامون سخته وگرنه پول اجاره یه خونه یک خوابه را میدیم با اجاره ماهیانه ۸۵۰۰۰۰ تومان قسط داریم با تمام این مشکلات هیچوقت پشیمون نشدم از اینکه از اون خراب شده بلند شدم چون اونجا هیچی نداشتم ولی حداقلش اینجا اعصابم راحته ما با این وضع زندگی می کنیم و مادرشوهر با پولهای اجاره ای که می گیره عشق دنیا رو میکنه و ..... آخه خدایی هم هست که قضاوت کنه . فقط امیدوارم خدا روزی جوابشو بده که با چشمهای خودم زجر کشیدنشو ببینم و خودش هم متوجه بشه که از کجا آب میخوره (عواقب ظلمها و ناحق هایی که به من گفت ) . من جارو برقی ام را کنار دیوار می ذاشتم رفته رفته خاک جارو برقی به دیوار چسبیده بود وقتی خواستیم از اونجا بریم سعی کردم که پاکش کنم ولی چون رنگ دیوارها پلاستیکی بود خیلی بدتر شد . موقع اسباب کشی مثل صاحبخونه ها ( البته من صاحبخونه هم به این بدی ندیم ) اومده بود و دیوارها و درها و پرده ها را چک می کرد . پشت سرم گفته بود این سیاهی روی دیوار جادو جنبله ( امیدوارم که به ناحق گرفتار بشی . که شدی ) تازه این حرفو به دامادش هم زده بود پیش خودش فکر نکرده بود آخه احمق دامادت هم می فهمه که اهل این جوری کارا هستی اگه نبودی نمی دونستی .بعد هم گفته بود خیلی بالا کثیف بوده . البته منم وقتی می خواستیم بریم یه جاهایی مثل آشپزخونه و بالکن را تمیز نکردم گفتم گ و ر ب ا ب ا ت تمیز کن تا حالت جا بیاد . بعدش هم بالا را داد دست مستاجر . وقتی ما اونجا بودم پول آب و گاز نصف نصف حساب می شد ولی وقتی مستاجر آورد گفت دلم میسوزه براشون دو نفرن انشاء ا... اگه می تونن کمکمون کنن و دریغ می کنن پولهاشون به راه ......... بره چون واقعا از لحاظ مالی شرایط سختی را تحمل می کنیم . فقط از لحاظ اعصاب راحتم و کسی کاری بهم نداره . البته اجاره این خونه به اندازه یه آپارتمان ۱ خوابه است ولی ما ۳ خوابه هستیم از اونجایی که صاحبخانه آشنا دراومد و خدا نمی خواست دشمن شادم کنه این قیمت بهمون داد. می تونم بگم ۱۰ آبان بهترین روز زندگیم بود اینقدر خوشحال بودم که توی بارندگی شدید تصمیم به اسباب کشی گرفتیم چون دیگه تحمل یک روز بیشتر موندن هم نداشتم . البته وسایلامو با استرس جمع می کردم چون هر از گاهی میومد بالاو یه نیش جانانه می زد ولی من از خوشحالی همه رو تحمل می کردم و جواب نمی دادم . اینقدر از دستشون ناراحت و عصبانی بودم که حتی خداحافظی هم نکردم و بهشون گفتم فکر کردم بر می گردم وگرنه خداحافظی می کردم . بارون همچنان می بارید شاید آسمون اشک شوق می ریخت از خوشحالی من . وقتی وارد آپارتمانمون شدم سر از پا نمی شناختم و سرم و از پنجره بیرون کردم و همراه با بارون اشک می ریختم البته وقتی از رفتیم طعنه ها و کنایه هاشون تلفنی دست بردار نبود ولی بازم خیالم راحت بود که تلفن هم فوقش ۱ ساعته و تموم میشه میره مهم اینه که من دیگه اونجا نیستم . یک روز عفریته خانم زنگ زد و گفت شوهرم میگه : پسرم را ازمون جدا کردی (گ ه خورده ) گفتم پسرتون مبارک خودتون مگه تحفه بوده بعد هم غش غش خندیدم که بعدها فهمیدم چقدر از این حرفم زورش اومده. مهر ۸۴ به اصرار آقای همسر قرار شد جشن تولد بگیرم اولین سیزده به در که بهار ۸۵ بود ما از روز ۱۰ تا ۱۲ به همراه مادرشوهر و خواهر شوهر به مسافرت رفتیم روز ۱۲ برگشتیم و من از قبل برنامه سیزده به در با خانواده ام را گذاشته بودم وقتی می خواستیم از در بریم بیرون با اخم هر چه تمام گفت نباید ما رو تنها بذارید خلاصه این دو روزی که با خانواده ام بودم همش توی فکر حرفهای این لعنت شده بودم . وقتی برگشتیم (خدا لعنتت کنه که هر وقت می خواستم پا توی خونه بذارم از استرس حالت تهوع می گرفتم ) رفتیم پایین (چون باید حاضری بزنیم ) اصلا بهمون محل نذاشت یه بار ظهر پنج شنبه بود که اومد کپه مرگمو بذارم که دیدم هراسون اومد بالا و گفت وای عزیزم دستبندم گم شده گفتم وا مگه میشه بعدش تصمیم به زیارت رفتن گرفت نه یک بار بلکه صد بار . خیالش هم از بابت خونه و خانواده راحت بود چون یک کلفت دست به اختیار در خدمتشون بود . تازه بعد از تمام حمالی ها دستمزدم هم می داد . اولین مکه ای که رفت گفت باید توی تالار مراسم بگیریم . جالب بود فقط برای عروسی من پول نداشتند. خلاصه شب مهمونیش به عنوان تنها عروسش عرض اندام کردم مخصوصا جلوی فامیلهای شوهر خواهرشوهرا ... یک بار که رفت زیارت (بزنه توی کمرش ) وقتی اومد صدام کرد و گفت چادر مشکیم نخکش شده گفتم مگه کجا بوده گفت توس ساک . گفتم آخی حتما به جایی گرفته گفت نه عزیزم نخ را می کشن می برن برای سحر و جادو وقتی باردار بودم رفتیم سرویس خواب و کمد بیاریم وقتی اومدیم خونه با عجله اومد یه دفترچه قسط بهم داد و گفت بیا عزیزم تا شوهرت ندیده قایمش کن گفتم مگه چیه گفت دفترچه قسط باباته . نگاش که کردم دیدم بله اوضاع از این قرار بود که روز قبل که من اتاق را آماده می کردم برای سرویس خواب و چیزهایی که نمی خواستم را دور می انداختم دفترچه های قسط باطل شده که مال سالهای گذشته بود هم ریختم رفت ولی از اونجایی که آشغالهای منم کنترل می شد (توسط برادر شوهر توی دوران بارداری پیش دکتری که اون پیشنهاد داد رفتم چون متخصص بود قبول کردم و پول ویزیت و هزینه عمل و بیمارستان هم همه را خودمون دادیم ولی هر جا می نشست میگفت ما الی جونو بردیم بیمارستان خصوصی (انگار از جیب اون خرج کردیم ) . وقتی هم می رفتم مطب همیشه میومد همرام . یه موقع دکتر بهم گفت جفتت خیلی پایینه مگه زیاد کار می کنی .تا اومدم جواب بدم گفت : نه نه اتفاقا می خواستم بگم ح ر و م ز ا د ه پس کیه که صبح تا عصر میره حمالی و عصر هم کارهای خونمو تو می کنی ؟ روز آخر مامانم گفت منم میام همرات تا دکترتو ببینم . به محض اینکه فهمید مامانم میاد اخمشو کرد توی هم و گفت پس دیگه من نمیام گفتم مگه چه عیبی داره که هر دوتون بیاین گفت نه دیگه حضور من لازم نیست ( گور بابات ) بعد از زايمان هم خيلي بد بود چون مرخصي زايمان هم بودم به مدت شش ماه تحملش كردم و بدترين دوران بود. البته اكثرا مثل ماركوپولو توي سفر بود و كلفت دست به كمرش هم آماده براي پذيرايي از شوهرش و پسرش و نوه اش . هر وقت بچه رو مي خوابوندم ميومد از پايين جيغ مي كشيد (به اصطلاح صدام ميكرد ) بچه از خواب مي پريد و بيدار مي شد وقتي مي گفتم بچه از خواب پريد مي گفت اين پچه عصبيه !!!!!! ديگه كم كم داشت صبرم لبريز مي شد .مرخصي ام تمام شدو سر كار رفتم صبحها مامانم و بابام ميومدن پچه را مبردند عصرها هم خودم مي رفتم مي آوردمش . خيلي زورش گرفته بود كه چرا بچه را دست اين نمي ديم . البته دليلش اين بود كه اول بابت هر كاري منت مي گذاشت بعدم هم از اول مي گفت اگه بچه دار شدين من نمي تونم بگيرم . فكر مي كرد ما درمونده ميشيم و محتاج ولي روش سياه شد و مامان و بابام مثل يك كوه پشتم بودن . يك شب رفتيم خونه خواهرشوهر و وقتي برگشتيم مثل عزاييل نشسته بود توي دهنه در كه ببينتمون .ما با آژانس اومديم وقتي اومديم گفت چرا نيومد داخل و شما رو رسوند و رفت گفتيم كي ؟ گفت همون كه رسوندتون گفتيم آژانس بود گفت چرا دروغ مي گيد ؟ خودم ديدمش !!!!!! فكر مي كرد دخترش اومده ما رو رسونده و برگشت رو به آقاي همسر و گفت از شنبه فكر يه خونه باش همينو گفت ديگه نذاشتم ادامه بده و عقده هايي چندين ساله را بيرون ريختم و هر چي از دهنم درومد گفتم (جاتون خالي خر شده بودم ) گفتم اون زماني كه من گفتم مي خوام برم چرا رفتين پيش بابام التماس كردين كه نذاريد اينها برن دهاتي تازه به دوران رسيده خلاصه آقاي همسر منو آروم كرد و گفت نميدونم مامانم مشكل عصبي داره وگرنه ما كه كاريش نداريم . خلاصه منم از خر شيطون پايين نميومدم و از فرصت به دست اومده مي خواستم استفاده كنم . اون شب هر چي در زد درو باز نكرديم و تا صبح بلند بلند گريه ميكردم و تصميم صددرصد گرفتيم براي بلند شدن از اونجا . فرداي اون روز طبق معمول اومد منت كشي كه ديگه فايده اي نداشت و رك بهش گفتم كه ما از اينجا ميريم ولي مونده بوديم با اين همه بدهي و قسط چطوري اجاره بديم ؟ آقاي همسري با مادر نيمه محترمشون صحبت كردن و قرار شد يك سال اجاره ما رو بدن . حسابي دنبال خونه گشتيم چه عشقي مي كردم . به این ترتیب زندگی پر از رنج و دردم در خانه این عفریته شروع شد من احمق که این همه بدی توی دوران عقد از این زنیکه توی این ۳ سال که برای من ۳۰ سال گذشت خیلی ناحق و ناسزا به من می گفت فقط نمیدونم چه جوری تحمل می کردم و هیچی نمی گفتم آقای همسر نسبتا" توی این دوران سخت سنگ صبورم بود مرهم گریه های روزانه و شبانه ام . تو این مدت فقط یک بار واقعا" دلم از دستش شکست اول که می گفت عروسی نباید بگیرید پول نداریم یه روز موقع خرید رفتن (آخه ما همیشه با خواهرم و خواهرش می رفتیم ) گفت منم میام . منم از اونجایی که اصلا خوشم نمیومد ازش رفتن از طبقه بالا (محل زندگیمون) زنگ زدم به خواهرش به به مامانتون بگین نیاد چون ما زیاد راه می ریم و ایشون خسته می شن . نگو پدرسوخته داشته حرفهامو گوش می داده (لعنت بهت ) بعد که دخترش زنگ زد و گفت بلوایی به پا کرد که خدا میداند بهش برخورده بود و میگفت :........................ بعدش هم زور برسون زور برسون یه عروسی گرفتن با یک نوع شام ( توی خانواده ما یک نوع شام اصلا مرسوم نیست ) به هر حال همه هم واقعا کادوهای سنگینی دادن که باورم نمی شد . ولی به قول بعضی ها گل سر سبد بودم دیگه... خود آقای همسری که یه خورده عصبی بود ولی واقعا دوستم داشت می تونم به جرات قسم بخورم اینقدر که اون دوستم داشت من ۱ درصدش هم دوستش نداشتم . صبحها که می خواستم برم سر کار از خونشون تا خونه ما را پای پیاده می دوید تا بیاد و منو ببینه چون اون کارش شیفتی بود و همیشه کارش با من جور نبود . بالاخره مامان خانمشون تصمیم گرفتن که من بعضی از شبها برم اونجا که پسرشون این همه راه نیاد سمت خونه ما ..... با بابام صحبت کردن بابام هم گفت نظر دخترم هر چی باشه ... البته منم اون موقع از خدام بود خلاصه مدتها گذشت برای شب یلدا هم مامانم خانواده خودشون و دختراش را دعوت کرد و واقعا سنگ تموم گذاشت . گذشت و گذشت تا نوروز ۸۴ که باید برام عیدی می آوردن . خدا رو شکر که بلد نبودن عیدی چیه ؟ به هر ترتیبی بود خواهرش بساط عیدی را برام درست کرد و صبح روزی که قرار بود عیدی را بیارن من یک پیراهنی که برای مامان جونشون خریده بود را کادو گرفتم دادم آقای همسر تا ببره و بهش بده .... عصر که اومدن دیدیم چک و پوز خانم تو همه فرداش که با آقای همسری رفتیم عکسهای روز قبل رو چاپ کنیم با هم دعوامون شد و کلی جیغ جیغ کردم اونم خیلی ناراحت شد و توی پارک کلی گریه کردم بعد رفتیم ناهار خوردیم و رفتیم خونه برای سال تحویل آقای همسری خونه ما بود و مادرشون هم خونه دختر بزرگشون بودن . جو خونه ما همچنان تشنج بار حتی برای سال تحویل بعد از سال تحویل زنگ زدیم و به مادر شوهر نیمه محترم تبریک گفتیم و به عید دیدنی هامون رسیدم .... در ضمن دروغی که گفته بودند بابت ماشین . ماشین به اسم پدر همسر بود و ایشان اصلا خبر نداشتند که همسرشون به ما گفتند ماشین به اسم پسرشونه سرمهریه هم کلک زد سرمون این بی پدر .... برای شام دعوتمون کرد تا نمک گیرمون کنه و نتونیم حرف بزنیم دختراش را هم دعوت نکرد که دورمون خلوت باشه به هر طریقی بود مهریه اون چیزی شد که اونا می خواستن شب بله برون هم تموم شد و قرار شد یک سال صیغه باشیم تا بشناسیم همدیگرو ولی آقای همسری بعد از دو هفته شروع کرد به کرکری خوندن که چرا عقد نمی کنیم . تو به من اعتماد نداری . تو منو دوست نداری و........... خلاصه این قرار یک ساله ما به یک ماه ختم شدو عید فطر عقد کردیم البته گفتیم اگه میخواین عقد کنین باید خودتون جشن بگیرید که اونا هم قبول کردن و داخل خونه خودشون جشن عقد گرفتن . روز عقدم هم اصلا خوشحال نبودم مخصوصا"........... شصتم خبر دار شد که این باید خواستگار باشه دو روز بعد اومدن مادر یه سری صحبت کردیم و قرار شد ۳ روز بعد بیان تا ما با هم حرف بزنیم . ۳ روز بعد هم مادر راستی وقتی ما داخل اتاق حرف می زدیم در مورد بردارش که سوال می کردم کنگ جواب می داد و مادرش گفته بودند برای پسرشون ماشین ثبت نام کردن (جون ننه شان ) ۳ تا قالی داره (هنر کرده) و طبقه بالای منزلشان باید سکونت گزینیم . ![]()



.... به محض اینکه کارم تمام شد دیدم زنگ میزنن . بله خود .... بود به همراه پدرشوهر . تا دیدم پدر شوهر هم هست رفتم که لباسمو عوض کنم و بلوز دامن پوشیدم.
. از جمله آباژور و رومیزی و قاب و.... ولی اصلا به روی مبارک نیاورد و اصلا نگفت که مبارک باشه (یعنی من متوجه نشدم ) ![]()
؟ منم رفتم نشونش دادم و گفت خیلی قشنگه من اینجوریا دیده بودم ولی نه به این قشنگی !!!!!! برای اولین بار بود که میگفت چیزی که خریدی قشنگه!!!![]()
![]()
![]()
. (دستم درد نکنه )![]()
. از ترس داشتم میمردم گفتم چی شده؟ طوری شده؟ بعد متوجه شدم که مادر شلنگ حسابی بین اون و شوهرشو به هم زده و صبح زود دعوای شدیدی بین خواهرشوهر و شوهرش پیش اومده .![]()
![]()
یقه پسرش را گرفت اول دستش با دستگاه هیتر مخصوص تعمیرات سوخت
و بعد هم کپسول ژلوفنی که توی دستش بود ترکید توی چشماش . ![]()
![]()
![]()
![]()
داشتم میمردم همش میگفتم خدایا چطوری من راضی شدم برگردم اینجا همش غر به آقای همسر می زدم که عرضه نداشتی اجاره بدی
. خیلی دردناک بود توی خواب دیدم که یه سوسک از تو یخچالش اومد بیرون میگفتم وای خدایا دوباره اومدم پیش این کثیفه......![]()
حالا دیگه توی همه کارهام دخالت میکنه و هیچ جایی بدون اجازش نمیتونیم بریم . خدایا ۱۰ آبان ۸۷ که از اون خراب شده لعنتی اومدم بیرون بهترین روز زندگیم بود ولی ۱۱ فروردین ۹۱ بدترین روز زندگیم (توجه داشته باشید که توی خواب هم تقویم درست کار می کرد )![]()
. آقای همسر بود که شبکار بود و از اداره برگشته بود . هراسان نگاه اطرافم کردم و وقتی چشمم به پنجره اتاقمون افتاد از صمیم قلب خدا رو شکر کردم . آقای همسر و خواهرم که متوجه شده بودند گفتند چی شده ؟ گفتم هیچی خواب بد دیدم . میگن خواب بد رو تعریف نکنید. خلاصه مجبورم کردن تعریف کنم و کلی بهم خندیدن![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
.از یک طرف به خاطر سن و سالش و احترام به بزرگتر بودنش از طرف دیگر حرفهایی که پشت سر میزنه و رودرور بهم میگه از دخترام بهم نزدیکتری ازت بیشتر راضی هستم ولی....![]()
![]()
![]()
![]()

همه ما رو سر كار گذاشتن و خونه بفروش نيستن خواهر شوهرها عصباني شدن و مدام به آقاي همسر تماس مي گرفتند كه اگر تو مدتي به مامان توجه نمي كردي و بهشون سر نمي زدي و پرخاش ميكردي
حتما مجبور ميشد خونه را بفروشه. ![]()
![]()
و آقاي همسر هم كه حسابي قاطي كرده بود همه چي رو ريخت بيرون
و به مامانش گفت كه خواهراش مجبورش ميكنن كه اين كارها رو بكنه . ![]()
تا همه بحث ها تموم بشه آقاي همسر هم در جوابش گفت همون ۳ سالي هم كه اونجا زندگي كردم الان پشيمونم .
، مهموني و دور مهموني ، زندگیهای تجملاتی و...... ![]()
![]()
![]()
. بعد هم گفت ما هم باید سالن و هال را رنگ بزنیم اگه رنگ زده بودیم خوب فروش می رفت
.(تو که گفتی استخاره بد اومده) فردا صبحش هم دختر برادرشوهر زنگ زد وگفت مامان بزرگ (مادرشوهر) میگه نهار درست نکن میخوام آش بپزم برات می فرستم بیاد منم گفتم ممنون ما ظهر خونه مامانم دعوتیم .دستپخت مزخرفت پیشکش خودت
البته ظهر نرفتیم و چون خاله ام با خانواده اونجا بودن عصر رفتیم پیششون و شام موندیم ساعت ۸ شب زنگ زد به موبایل پسرش و با حالت عصبانیت گفته بود هنوز اونجایین ؟ ![]()
.منم که در حال منفجر شدن بودم گفتم خودم صداشو شنیدم کاریشون ندارم فقط سلامشونو برسون
. ربع ساعت بعد زنگ زد وگوشی را جواب ندادم و دادم دست پسرش . آقای همسر گفت سلام مگه خواب نبودی ؟![]()
. ایشالله همش بیاد دست و پای خودشو بگیره .![]()


اگه میفهمید توی خونه نشستیم و پوسیدیم اصلا ناراحت نمی شد از این سوخت که ما رفتیم خونه مامانم .![]()
![]()
. همون حقش به دختراش که نه خونش میان نه تلفنهاش رو جواب میدن /
![]()
.... روز چهارشنبه که میخواستم تحقیق رو تحویلش بدم خودم بردم و خدا رو شکر خونه نبود و به دختر برادرشوهر دادم و برگشتم خونه . یک ساعت بعد که تشریفشونو اورده بودن زنگ زد و کلی گلایه که چرا نموندی
تا من بیام منم گفتم خوب دیر می شد و منم کلی کار داشتم توی خونه گفت ماشین آورده بودی گفتم آره . گفت : به خدا اگه بودم نمی ذاشتم بری خونه و با هم می رفتیم میگشتیم شام هم بیرون می خوردیم .
(خدا رحمم کرد )
بعد گفت حالا بلند شو و بیا تا بریم گفتم شرمنده الان ماشین لباسشویی روشن کردم نمیتونم بیام .![]()
. البته ساعت ۶ عصر زنگ زد و گفت پس کجایی چرا نیومدی گفتم آقای همسر که بهتون گفت ما بعد از شام میایم گفت نه منظورم خودت و بچه هستین
. گفتم ممنون ما شام خوردیم و هر وقت آقای همسر بیاد میایم. دایی جان محترم هم بودند و ایشان مثل یک خانم خانه دار از ما پذیرایی کردند
. مادرشلنگ هم که همیشه درد تنبلی کشتتش قربون و صدقه داداش جونش میرفت .
و حسرت میخورد میگفت خوش به حال خانومت.
و از حسرت آخر دق مرگ میشه.
. (خدا رو شکر همه اهل جادو هستند از عروست تا مستاجرات فقط خودت پاکی ) هر کس توی این خونه میاد بهم خیانت میکنه
. هر مشتری میاد خونه رامی پسنده ولی میره و پشت سرش هم نگاه نمیکنه . میخواستم بگم آخه بی پدر به خاطر قیمت بالای تو هست که پشت سرشون هم نگاه نمیکنن نه به خاطر جادو جنبل . 
. روز جمعه هم یک مشتری ساعت ۶ بعدازظهر رفته بودن خونه ببینن و ساعت ۷ که ما میخواستیم بریم خونه مامانم به گوشی آقای همسر زنگ زد که چشمتون روز بد نبیبنه دعوا بالا گرفت و آقای همسر می گفت بابا من که پریشب اونجا بودم و عصبانی گوشی را قطع کرد
. بعد فهمیدم بهش گفته من مریض بودم چرا مشتری فرستادی من خواب بودم
. آخه خدایا کی ساعت ۶ بعدازظهر زمستون میخوابه .
.من هر وقت اون طوریش میشه زنگ میزنم احوالش میگیرم ولی اون اصلا احوال منو نمی گیره
. (حالا بابات خوب ننت خوب من تازه دیشب فهمیدم تو داری میمیری ).

منم گفتم که آقای همسر شیفت عصر هست و اگه تونست مرخصی بگیره میایم
. گفت اگه نتونست مرخصی بگیره خودت بیا
. ![]()
.![]()
![]()
- آفای همسر هم ده دستی چسبید که من یکدفعه برق از کلم پرید
ولی به ظاهر گفتم آره خوبه ولی یه نگاهی به پسرش کردم که حالش جا اومد توی ماشین هم آقای همسر رو کردبه من و گفت تو راضی هستی گفتم : والله من از روز اول آپارتمانو دوست داشتم ولی خوب اینم خوبه .
خودش حساب کار اومد دستش و گفت مامان صبر کن من تو خونه با اوسام (یعنی من) صحبت کنم خبرش و بهت میدم . همینو بگو بلا بگو که اخمهاش رفت تو هم و دهنش و بست .
همون شب هم که آقای همسر به خونشون رفته بود حسابی شست و شو داده شده بود
که این چه حرفیه که زدی ما داریم پول میدیم اون باید تصمیم بگیره و چرا بهش میگی اوسا؟
و به تمام بنگاههای اطراف سفارش کردن که وقتی متوجه شد حسابی عصبانی شده بود ![]()
؟ به دكترهاو مهندسها و اونايي كه دارن بخورن يا اونايي كه به يك وعده نهار و شام محتاج هستن؟ ![]()
. آخه هر سال به زور ساعت ۱بعدازظهر آماده ميشد . خلاصه رفتيم اونجا و فهميديم كه برنج ها را شب قبل پخته و حالا فقط مي خواد ظرف كنه . وقتي رفتيم شروع كرديم به پر كردن ظرفها و دختر بزرگش هم اومده بود و همش در حال مسخره كردنش بود
و به كاراش ايراد مي گرفت . تا ساعت ۱۲ طول كشيد و ظرفهاي رنگين و زيبا گذاشته شد براي دكتر ..... مهندس ...... حالا كاشكي فاميلشون بود دلم نميسوخت همين آقاي دكتر ، دكتري بود كه پدرشوهرم ۲ ماه پيش عملش كرده بود . مفت و مجاني دوست و رفيق دكتر مهندس پيدا مي كنه . بالاخره ساعت ۲ آماده شدم كه برم خونه تا قبل از اينكه روضه اش شروع بشه . بهونش هم انداختم روي بچه كه اذيت ميكنه .
گفتم خدا رو شكر تا عصري كه حالش خوب بود و آتيش مي باروند چي شد حالا داره ميميره . به هر ترتيب من رو رسوندن و خودشون رفتن و آقاي همسر ساعت ۵/۱۰ شب تشريف آوردن و شام خورديم و روز بعدش هم كه تاسوعا بود نذر مامانم بود و شبش هم من خانواده شوهر خواهرم و خاله ام را دعوت كردم .
ديد دارم من من مي كنم گفت مهمون داري گفتم آره شب مهمون دارم گفت خوب پس نميخواد بياد گفتم اگه زود رفتن ميگم بياد دنبالتون . نميشه بهش رو بدي دو بار بردش دكتر و آمپول زد حالا ديگه بايد روزي دوبار بره دنبالش تا خانم آمپول بزنن . ميتونه همه جا بره ميتونه بره خونه اين و اون و داخل شهر خريد كنه ولي آمپول نميتونه بزنه . شبي هم كه آقاي همسر برده بودش دكتر گفته بود من پول ندارم و تمام هزينه اش را پسرش داد. جالب اينكه عصر همون شبي كه گفته بود پول ندارم خواهر شوهر بزرگه كه براي نذري اومده بود و ميخواست بره خونه رفته بوده دم در و اصرار روي اصرار كه پول آژانسشو بده.
روز بعدش هم رفته بود و يك عالمه موز و سيب گرفته بود براي روضه . اين ديگه چه هفت خطيه خدا ميدونه .
خوب کاری کردی خریدی منم با خونسردی تمام گفتم وا مگه ندیده بودید این که تازه نیست خیلی وقته دارمش گفت : من متوجه نشده بودم خودت که منو میشناسی خیلی حواسم به لباسهای مردم نیست.(جون ننت) بعد گفت : چرا مامانت و مادرشوهر خواهرت نیومدن . (یادم رفت بگم مادرشوهر خواهرم اومده شیراز و به خاطر اینکه عید غدیر و قربان نیومدن یه عالمه مرغ و ماهی و برنج و روغن و النگو و لباس
و روسری و گردو و............. آوردن رسمشون هست که برای عیدی این چیزها رو ببرن .
بدون اجازه ما حق ندارین از این محله برید . (خدا رو شکر تا دیروز چشم دیدن همسایه ها رو نداشت حالا در حق هم خوب شدن ) مستاجرمون هم گفته من هیچ کس ندیدم که خونشو بفروشه برای پسرش . تعجبم پسرت و عروست که هر دوشون کار می کنن چطوری کم میارن حتما زیاد خرج می کنن باید پاشونو اندازه گلیمشون دراز کنن . من که .......
گفتم لطفا بهش بگین خودش پاشو اندازه گلیمش دراز کنه و زیادتر از دهنش حرف نزنه وگرنه ....
البته اون بنده خدا هم از این حرفهایی شنیده که اینجوری گفته وگرنه ما نه اون آقا را دیدیم نه می شناسیمش .
دختراش پشت سر هم بهمون زنگ میزنن که زودتر خونه رو بزنن داخل روزنامه برای فروش .
بعد گفتم حالا تا ببینم شاید مرخصی گرفتم گفت دختر بزرگم میاد حالا کوچیکه شاید مادرشوهرش نذر داشته باشه نیادش. منم خندیدم و گفتم جالبه هر سال نذر شما و مادرشوهر دخترتون یک روز میفته .(پدرسوخته ) بعداز مجلس هم گفتم میخوام برم گفت حالا نشستی شوهرت که سر کار هست بمون (اصلا حوصله اراجیفشو نداشتم) گفتم نه تا تاریک نشده میخوام برم چون بوق ماشین قطع شده یه کم سختمه . دیگه اصرار نکرد . وقتی رسیدم خونه زنگ زد و گفت می خواستم ببینم سالمی ؟ ![]()
. البته دلیلشو می دونم هفته گذشته که رفته بود خونه مامانم (البته بی خبر )ّ پسرم مدام به مامانم چسبیده بود
و اصلا توجهی به اون نکرده اینم از زور دلش
این حرفها رو به پسرش زده بود
. منم گفتم من که خونه اون پا نمی ذارم تا بچه ام بهش بی احترامی کنه خودش سبکه و همش این ور و اون وره یه کم سنگین رنگین باشه تا بهش بی احترامی نشه .
حالا جالبه کسی این حرفو می زنه که تمام نوه هاش بهش احترام بذارن . خدا رو شکر دیدم بچه های دختراش چه جوری سبکش می کنن
تازه اونا یا دانشجو هستن یا به هر حال بالای ۸ سال دارن . بچه من که ۳ ساله هست
و معنی بی احترامی رو نمی فهمه . کم کم باید دُم چینی کنمو
دُمشو کف دستش بذارم که اینقدر از من و پسرم بدگویی نکنه . از اول محرم هم مجالس روضه اش شروع میشه و اگه خدا قبول کنه یه ۱۰ روزی نمی بینمش
روز نذرش هم میگم سر کارم و نمی تونم مرخصی بگیرم که قیافه نحثشو نبینم .![]()
![]()
![]()


شما هم اگه می خواین باید زرنگ باشید و با ما همکاری کنین . ![]()
بهشون قول داده که تا عید خونه را بفروشه و سهم هر کدومو بده ولی از اونجاییکه من باهاش زندگی کردم و به عبارتی بزرگش کردم مطمئنم همه این حرفها کشکه
و نه خونه می فروشه و نه پولی به ما میده ولی خوب سوژه ای است برای سرگرمی ما و گرفتن ماهی از آب گل آلود![]()
![]()
شب قبل زنگ زدم و به مادر شوهر تبریک گفتم فردا صبحش ساعت ۹ زنگ زد که جواب ندادم دوباره ساعت ۱۰ زنگ زد جواب ندادم
ساعت ۱۰:۳۰ جواب ندادم . زنگ زد به موبایلم جواب ندادم دوباره ساعت ۱۰:۴۵ به موبایلم زد دیگه مجبور بودم جواب بدم چون مطمئن بودم به آقای همسر زنگ زده . 
![]()
منم که گفتم تشریف بیاریییییییییییید ![]()
![]()


. پیتزاها رو گذاشته بود توی بشقاب روی سر هم
که مواد پیتزای زیرین به بشقاب رویی چسبیده بود . (جاتون خالی ) خودم هم ژله و سالاد درست کرده بودم که خدا رو شکر پسرم فقط ژله خورد .بعد هم ناهار خوردیم و شروع کرد به نطق کردن
. بعد هم گفت شاید دخترم بخواد بیاد طبقه بالا زندگی کنه که قدمش روی چشم منه .(یعنی اجاره بی اجاره ) گفتم : غیر ممکنه محاله دخترتون بیاد پیش شما (منظورم این بود که تو بدی) گفت چرا اتفاقا" گفتم نه من باهاتون شرط می بندم نمیاد نه که خدای نکرده شما چیزیناااااااااااااا نه به خاطر اینکه شوهرش بعد پیری میشه دوماد سرخونه
.
همین فردا هست که زنگ می زنه میگه به زنت بگو اینقدر چی نخره
.
چند خریدی ؟ آرایشگاه چند گرفت ازتون
خوبه آرایشگره پولدار شده ..... میشه لباستو بیاری از نزدیک ببینمش ![]()
![]()
گفت : آره هم باید آبرومندانه باشه هم باید قناعت باشه .(برو گم شو) ![]()
توی دادن اجاره کمک کنن و طی یک اقدام انتهاری آقای همسر تصمیم گرفت که به منزل مادر بره و با اون و پدرش صحبت کنه
.
حسابی به جون هم افتاده بودن
مادرش گفته بود به زنت بگو اینقدر خرج نکنه
هر روز با یک مانتو و کفش و کیف می بینیمش کمتر بپوشه بعد هم رفته بود و کفش کهنه خودشو به پسرش نشون داده بود که ببین من با چه کفشی می سازم و اونوقت زن تو
وقتی آقای همسر این حرفها رو به من زد من فقط خندیدم و گفتم
: خدا رو شکر بالاخره من باعث رنجشش شدم این هم غصه شش ماهش.
ولی به خدا خیلی خرید نمی کنم تمام مانتو و کفشهای سالهای گذشته ام رو که به خاطر نداشتن دل و حوصله استفاده نمی کردم حالا دارم می پوشم بنده خدا فکر میکنه همشو تازه می خرم
. اومدم که عصبانی بشم و به آقای همسر بپرم که به ننه فلان شدت بگو من کارمندم ..........![]()
(پدرسوخته میخواست منو تهدید کنه)![]()
![]()
یعنی باهم برید ؟ حالا مگه اونایی که رفتن راضین ؟ همه پشیمونن حالا عزیزم قربونت برم غصه نخور خداکنه خونمون فروش بره براتون خونه می خرم ( داشت خرم میکرد بی پدر )
اومدم بگم خدا رو شکر از فامیلای من چند ساله که دیگه پای سفره پسرت نشنستن ولی گفتم وللش بذار فکر کنه ما هفته و شنبه مهمونی داریم
![]()
خونه را برای سال چهارم اجاره کردیم اجاره هم شد ۲۹۰ به شرط اینکه تمام خونه را به هزینه خودمون نقاشی کنیم .
خیلی عصبانی شدم چون نقاشی کردن تمام اتاقها واقعا سخته و زحمت یک اسباب کشی را داره .به هر حال مجبور شدیم .
و پسر بد چک و پوزش
روبرو شدیم واقعا دلم برای خودمون سوخت
که با وجود خونه دو طبقه مادرشوهر باید زیر بار آدمهای تازه به دوران رسیده ای بریم و برای ۱۰ الی ۲۰ هزار تومان به خواهش بیفتیم . خدا لعنتشون کنه و امیدوارم هر چی از ما دریغ می کنن خداوند چند برابرش را ازشون بگیره 
. به جبرانش هم ما تا حالا هر چی خرج داشته مثل خونه خودمون انجام دادیم و در ضمن از صبح تا عصر هم خونه نیستیم .
وقتی میخواستیم بخاری را نصب کنیم جای جاروبرقی را که عوض کردم دیدم دیوار پشتش سیاه شده یادم افتاد به ۳ سال پیش که به خاطر سیاهی روی دیوار خونش چه تهمتها که بهمون نزد![]()
(چه پیتزایی امیدوارم هیچ وقت نصیبتون نشه بخورید)
بله خانمی که ادعای بچه داریش میشه به خاطر سهل انگاری دست پسرم با گاز سوخته بود. بعد هم گفت فقط یک لحظه غافل شدم نمی دونم چی جوری سوخت
پیش خودم گفتم آخه بی پدر اگه به جای گاز به سماور دست میزد که من تو رو از وسط دو نیم می کردم
می خواستم ببرمش بیرون براش لباس بخرم که خوابش برد و مادرشوهر گفت نمیخواد ببریدش بیرون بزارید بخوابه
(همیشه فضولی می کنه تو کارا) به هر ترتیب بود ما رفتیم و وقتی برگشتیم دیدم چشماش قرمز شده و خیلی بدنش داغ شده گفتم شاید من بیرون بودم و سرد هستم ولی چشمتون روز بد نبینه که یکدفعه افتاد به استفراغ و بی حال افتاد روی زمین ![]()
![]()
و فقط می خواستم از اون جهنم بیام بیرون
. همون شب بردیمش پزشک عمومی و گفت که عفونت نداره و سرما خورده . یک آمپول زد
و دارو ها را گرفتیم و اومدیم خونه و براش سوپ درست کردم ولی نخورد . حسابی تب داشت . نیمه های شب هم بلند شدم دیدم خیلی داغه و تا صبح بالای سرش نشستم و پاشوره کردم و دارو بهش دادم . صبح تا ظهر باز هم تبش قطع نشد و پیش خودم گفتم شاید پزشک عمومی متوجه نشده و ساعت ۱ بعدازظهر به اتفاق مامانم بردیمش پیش متخصص اطفال .اون هم گفت که عفونت نیست ولی چون آنفولانزاست تا ۳ روز تب داره . برگشتیم و خسته و کوفته فقط دلم میخواست بخوابم ولی نمیشد چون پسرم خیلی بی تاب بود.![]()
. خلاصه ساعت ۹ شب اومد و بعدش هم گفت شب می مونم (بدتر از بدتر ) تا ساعت ۱۲ شب زر زر می کرد و فضولی خواهرم و فامیلامونو می کرد که از این چه خبر از اون چه خبر ؟ داماد جدید چه خبر ؟ خونه داره؟ 
.منم که
بعد از نماز گفت : دستت درد نکنه حالا دیگه برم گم شم .(دلم خنک شد)

. منم که خیلی زورم گرفت از این حرفش همه را گردن آقای همسر انداختم و گفتم از پدر بی تربیت پسر باتربیت بعیده ![]()
![]()
آخه خدایا سوسک کثیفه
![]()
تمام نیش و کنایه هایی که توی این سالها به من زد حالا منم شدم نیش و میشینم توی چشماش
فقط میگفتم ما رسم نداریم . ولی حالا جشن عقدی برای خواهرم گرفتن که باید می دیدید(توی تالار و همه چیزاش مثل عروسی بود ) البته خود خ ر ش نبود ولی عکس و فیلمهاشو نشونش دادم . باید می بودید و می دیدید که چطور می سوخت بوی سوختنش را احساس می کردم . ![]()
قبلا" میگفت خانواده ای مثل ما دیگه گیر شما نمیاد (فکر می کرد گ ه ی هستند) حالا روش سیاه شد خوشحالم خوشحالم خوشحالم ![]()
حالا شما قضاوت کنید ما باید چه درآمدی داشته باشیم تا بتونیم از عهده خرج زندگی و بچه بربیایم .![]()
![]()
![]()
!!!!! پیش خودم گفتم مگه ما چند نفر بودیم بعدم ما که دو سوم روز خونه نبودیم . تا یک سال اجاره را داد تا اینکه ما گناهی ازمون سر زد و ۳تا النگو خریدیم و همین شد باعث قطع اجاره ![]()
![]()
![]()
. شاید باور نکنید ولی تا چند شب خواب میدیدم که هنوز تو اون خراب شده هستم و از خواب هراسان می پریدم و وقتی می دیدم خواب بودم آروم می گرفتم ![]()
![]()
البته فقط ۲۰ نفری بودیم همه چی خوب بود تا اینکه موقع عکس گرفتن من به اتفاق خواهرشوهرها اولین عکس را گرفتیم . بلوایی برپا کرد و قهر کرد رفت پایین و گفته بود باید اول من که بزرگتر (بزرگخر) بودم عکس می گرفتم ... خدا از سرت نگذره که برای هر برنامه ای که من داشتم یه خاطره بد می ذاره .
گفتم ما که با شما ۳ روز بودیم دیگه...
من که دیدم اوضاع خرابه رفتم بالا و صدای دعواهای شدیدش با آقای همسر را می شنیدم
می گفت الان زنگ می زنم به فامیل زنت
و هر چی از دهنم درمیاد بهشون می گم . (گ ه خوردی )
حتما یه جایی گذاشتین و یادتون رفته . پهن شد رو زمین (حالا میدید من میخوام بخوابم ) وای چی کار کنم ما چند سال مستاجر داشتیم هیچ چیزی توی خونه گم نشد
حالا دوریالیم افتاد که بله منظور ما بودیم گفت به نظرت شوهرت برنداشته . شاید لازم داشته و رفته فروخته منم
گفتم یعنی شما دزد تربیت کردید گفت وای نه خدا مرگم بده (ایشالله ) منظورم این نبود. بالاخره اینقدر طعنه کنایه زد تا شب شد و خواهر شوهر و بچه هاش اومدن اونجا .... پسر خواهرشوهرم دستش زخم شده بود همینکه میخواست توی حمام دارو ضدعفونی برداره یک دفعه چشمش خورد به دستبند لعنتیش که توی تاقچه حمام بود و روش سیاه شد . جالب اینکه همیشه میگفت برای من طلا بی ارزشه و اهمیتی نداره . دیدم وقتی دستنبدش نبود داشت سکته می کرد .![]()
منم غش کردم از خنده گفتم کسی که جز پسرتون (برادرشوهر) توی اتاق شما نمیره (منظورم خودم بود ) هر کسی هم که دنبال این کارا باشه اول دست و پای خودش را می بنده (کافر همه را به کیش خود پندارد )
) این را دیده بودند و فکر کرده بودند من دور از چشم شوهرم اقساط بابام را پرداخت می کنم . بهش گفتم این باطل شده مربوط به سال گذشته بوده یک کم هم ناراحت شدم . ازناراحتی من زورش گرفت و گفت من جلو شوهرت بهت ندادم که شر بشه حالا اینم دستمزدم . گفتم اولا که من و شوهرم فیشهای حقوقی همدیگر را می بینیم و چیزی از همدیگه پنهانی نداریم دوما اگه دادم دوست داشتم
دلم خواسته پول خودم بوده به کسی هم ربطی نداره (خدا از سر تقصیراتت نگذره )![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
منت خونشو سرم مي ذاره بعد هم با عصبانيت هر چه تمام تر دويدم به سمت بالا و افتادم به وسيله جمع كردن كه تا صبح نشده بايد از اينجا بريم ( منتظر جرقه بودم ) ![]()
![]()
![]()
دیدم بازم عقل به سرم نیومد که توی اون خونه برای زندگی نرم.![]()
عجب طاقتی داشتم ![]()
اون هم موقعی بود که پسورد ایمیلم را ازم گرفت و وارد ایمیلم شد . من هم چون توی یک محیط اداری با مردها و زنهای زیادی سرو کار داشتم و از اونجایی که اینترنت رو یکی از همکارای مرد به من یاد داده بود و برام ایمیل فرستاده بود برای امتحانی این ایمیل هارا خوند و وای ..................... هر چی از دهن کثیفش دراومد بهم گفت اون روز اتفاقا"به جشن هم دعوت بودیم که با روحیه بسیار بالا به جشن رفتم ![]()
بعدش هم که بابام با خود آقای همسری صحبت جدی کرد و گفت من به تو دختر دادم و تا زمانی که نمی تونی جشن بگیری مشکلی نیست صبر می کنیم تا بتونی !!!!!!!
دلم خنک شد .
شب عروسی همه چی خوب بود ولی فردای عروسی ظهر به تمام فک و فامیل خودش ناهار داد نوبت به فامیل ما که رسید (عصر اومدن ) گفت نمیتونم شام درست کنم . منم عصبانی به همسری گفتم از پول کادوها شام تهیه کنه که بعدش به گ ه خوردن افتاد و شام درست کرد .با هزار منت که فقط خدا می دونه و من .....![]()
یک ساعتی نشستن و موقع خداحافظی گفت لباسی که زحمت کشیده بودی گذاشتم برای خودت من این چیا نمی پوشم !!!!!!!!!!!! تازه فهمیدم اوضاع از چه قراره خانم بهشون بر خورده بود که لباس ارزون براشون خریده بودیم . ( اّخه مگه لباسهایی که تنت می کنی سرو تهش چنده ؟ ) خلاصه اون روز رو به دهنمون زهر کرد . ![]()
به هر حال ......
به اصطلاح متشخص
وایساده کنار پیاده رو و تا منو دید اومد جلو و گفت سلام عزیزم
اومد جلو و روبوسی و ... گفت نامزد داری گفتم نه شما؟ خوشحال شد و گفت اگه ممکنه تا خونه همراهیم کنه . خجالت هم نمی کشید که بدون خبر داره میاد خونمون.....
خلاصه راه افتادیم گفتم لطفا خودتونو معرفی کنید به هزار زور خودشو معرفی کرد و فهمیدم پسرش به تازگی توی اداره ما مشغول به کار شده . ولی نمی شناختمش که کیه ؟ به هر حال با کمال پررویی اومد خونه و نشست و مامانم اینا هم که دوریالیشون افتاده بود . خلاصه شروع کرد به تعریف کردن از من و گفت پسرم گفته مامان نمیدونی چه دختریه : سنگین بانجابت چادری به محض اینکه گفت چادری... با کمال پررویی حرفشو قطع کردم و گفتم من چادری نیستم
و فقط برای اداره چادر می پوشم . گفت باشه عزیزم مگه حالا نجابت به چادری بودن هست دخترای منم مانتویی بودن یکیشون فقط چون شوهرش دوست داشت چادری شد . همون اول آب پاکی رو ریختم روی دستش که من چادر بپوش نیستم. این گذشت و قرار خواستگاری را گذاشتن .... دو روز بعدش
به اتفاق شوهر و پسر و خواهر کوچک . اومدن و گل و شیرینی و .....
و پدر به اتفاق پسر و خواهر بزرگتر اومدن و ما رفتیم داخل اتاق به حرف زدن و حرفهامونو زدیم البته من حرف خاصی نداشتم چون عقیده من اینه که دختر نباید ازدواج کنه ولی چون قانون و شرع و .... میگن باید دختر ازدواج کنه منم گفتم باشه هر جوری باشه منم خودمو باهاش جور می کنم (احمق بودم ) فقط یک مورد را گفتم اونم در مورد پوششم گفتم من دختری هستم که خودم مواظب خودم هستم و لازم نیست که کسی به من تذکر بده
حرفهامونو زدیم و قرار شد فردا صبحش بریم برای صیغه محرمیت . به همین سرعت به همین سادگی به همین الکی
گفته بود که برادرش طلاق گرفته که پسرش به اتفاق نوه اش پیش ایشان زندگی می کنند .
| Design By : TopBloger.com |


